از صدای نخراشیده تراشیده ی مداح ، به امام حسین(ع) پناه می برم! آنچنان صدایش میزنم که گویی برادر دینی ام که روبه رویم سینه میزد ، بر انس گرفتن من با حسین حسین ومنقلب شدن قلبم با شنیدن این نام،غبطه می خورد .غافل از اینکه من از دست همین ملعونِ نادان حسین را صدا می زنم تا شاید فرجی شده و میکروفن در حلقش گیر کرده ، نفسش بند آمده و شهید راه کربلا لقب گیرد.چنان بر روحم سوهان می کشید که طاقتم طاق شد و همانطور که از دست امام حسین بخاطر آن همه صدا زدن و جواب نشنیدنش دلگیر بودم ، با چشمانی اشک آلود و دلی خونین از هیئت بیرون و در حالی که به خود قولِ شرف می دادم که دیگر هرگز پایم را در هیئتی ننهم ، به سمت دسته ی زنجیر زنی بر سر راهم رفتم . جلو تر که رفتم پیش قراولان ، با هلهله و شادی به سویم می آمدند . با دیدن چهرهای آن ها ، تبسمی بر لبم نشست . نمونه ای کامل از افراد عقب مانده از دانش و شعور؛ آن هم در قرن 21 . با آن سنج و دمامه های درپیتشان! نکته ی قابل ذکر دگر این بود که بعضاً آشنا بودند برایم و این تبسم مرا به لبخند نزدیک تر کرد . کسانی که هر روز می دیدم جلف بازی هایشان را ، هه! اکنون هم به همان کار مشغول بودند ! فقط با اسم دیگر و برای شخص دیگری . شکی نیست که اگر از اینان سوال شود دلیل کارشان را ، تنها جوابشان این خواهد بود : "برا امام حسینه! " و دیگر از من دلیل این کار را نخواهید . چرا که هیچکدام ،چه از زننده ی طبل ، چه دارنده ، چه خریدار ، چه فروشنده و بعضاً چه سازنده دلیل این رسم مزخرف را نمی دانند. اما اگر از من بپرسید ، میگویم از آلات موسیقی ماه محرم به شمار می آیند و سازنده ( یا شیوع دهنده )ی آن یحتمل نمی تواند جز رقاصی باشد که به زور چماق اسلام آورده و با این کارش هم لابد جز زدن ضربه ای شلاقی به گوش اسلام و باز نمودن راهی برای رقص خود وامثال خود ، نبوده است . حتی اگر در قدیم دلیلی جز این داشته باشد ، اکنون دیگر دلیلی جز مطربی برای مطربان در این ماه نیست !
...
طبل زنی، حواسم را به خودش جلب می کند و مرا از افکارات واهی ام رهایی می بخشد . شخصی که آنقدر کارِ خود را جدی و ممد حیات می دانست و با چنان جدیتی برآن طبل زبان بسته می کوبید که انگار اگر نکوبد زمین دیگر نخواهد چرخید وتمام کشتی های دنیا غرق خواهد شد ! و چنان قر به کمر می آورد و باسن مبارک تکان می داد که گویی... استغفرلله ... حیف که با خود قرار گذاشته ام که در این ماه از صحنه های مستهجن در امان بمانم. لذا می ایستم تا پیش قراولان گذشته و دسته ی اصلی خود را به من برساند .
قبل از خودشان ، صدای آشنای شخصی می آید که برای عروسی اقوام همیشه از او بخاطر صدایش بهره می بردیم. همان شخصی که اکنون به روی وانت باری در حال زاری مصلحتی برای عزاداران مصلحتیست. ولی حرفه ی خوبیست ها! نان خانواده اش قطع بشو نیست ! هم در ماه حرام می خواند و هم در سایر آنها و هم در مجالس فاتحه که دیگر امروزه رسم است! اصلاً می گویند "پول توی کاره آزاده ها " اما منی که کله ام بوی قرمه سبزی میدهد را چه به فهمیدن اینجور مسائل ! همه چیز را باید لمس کنم تا بنیه به کار افتاده و در خود ثبتشان کند.
علی ایها الحال ، آنان می آیند. با حالت های فجیح و غیر آدمیزادی . موجودات ترسناکی که گاهاً مانند مسیحی ها در جشن هالویین ، بر سر خود خاک ریخته اند و گِلمالی شده اند و یا جوری که انگار خون آشام به ایشان حمله کرده ، قسمت کمر پیراهن خود را دریده تا با سرخ کردن آن که انگار سالهاست رنگ بالِ آ(balea ) به چشم ندیده ، از مجلس ریا در این جا نیز بی بهره نباشند . کمی با ایشان جلو رفته ام تا آرایش دخترانی را که در حاله راهپیمایی پشت دسته بودند ، حیف و میل نشود (!) اما کمی طول نکشید که ...بازهم دعوای بین دسته های زنجیر زنی.... پیش قراولان دو دسته به هم رسیدند و زنجیر زنان ، زنجیر های زاپاسشان را -که بار ها از زنجیر های درون دستشان سنگین تر بودند - از درون جیبشان در آوردند . دو سپاه جلوی هم صف آرایی کردند و در یک لحظه شیپور جنگ نواخته شد . اگر نمی دانستم فکر می کردم که تعزیه ای به شیوه ی نوین به فرهنگ رسومات روز افزون محرم افزوده شده!
ترسیم دوباره ی صحنه ی کربلا . ولی اینبار به صورت شمرانی در لباس 72 تن ...
کمی بعد از جدا شدن از دسته ها ، راه خانه را در پیش گرفتم . نزدیک محله مان به یکی از رفقا برخورد کردم که راهی مراسم عزاداری ای بود که به گفته ی خودش با سایر مراسم تفاوت داشت . فضولیم گل گرفت که بدانم در آنجا چه می گذرد ... وقتی رسیدیم ، برعکس سایر خانه ها که وقتی در آن مراسم می گیرند ، با نصب پلاکارد و قرار دادن دربان و... سعی می کنند مجلس را به همگان معرفی کنند ، در کمال تعجب دیدیم که از این خبر ها نبود . حتی در هم بسته بود ! وقتی از در زدن و باز نکردن خسته شدیم ، اقدام به دخول مخفیانه کردیم ! آن طرف در ، حیاطی بزرگ مشاهده می شد . هر چه به امارت نزدیک تر می شدیم ، صداهایی که از درون خانه از بدو ورود ما به آن جا به گوش میرسید ، مفهوم بیشتری می یافت و کلمات واضح تر به نظر می رسیدند.
داخل که شدم ، جز ایست فیزیکی کسی به من دست نداد و تحویل نگرفت! اصلاً از اول می دانستم که امکان ندارد اینجا مجلس عزاداری باشد ! شاید صدا از خانه ی کناری می آمد و ما اشتباه آمده ایم ! آخر اینجا بیشتر به مجلس همجنس بازان شبیه است تا ... خدایا من چرا اینقدر منحرف زاده شده ام ؟ ... و چقدر بد است اینگونه زیستن! چرا عادت نمی کنم نیمه ی پر لیوان را ببینم ؟ ...اما آخر این لیوان جز چند قطره ، آبی نداشت !!
در نگاه ثانویه در یافتم که نه! آن طور ها هم نیست! تنها عاشقان برای نشان دادن علاقه ی خود به امام پیراهن از تن بر کنده و تن پشمالوی خود را به صورت نمادین نثار آن حضرت می کردند! باری...
کمی به نحوه ی عزاداری این جماعت از قرون وسطا بازمانده - که برهنگی در برابر ارباب را مایه ی فخر می دانستند – نگاه کردم . دوست خود را نیز در میان آنان دیدم! این طور که به نظر می رسید ، بیماری این جماعت مانند زامبی ها ، هر آن گسترش می یافت و من ، متفکر به اعمال مسخ شدگان در راه خدا نگاه می کردم . کمی بعد، از این روال خسته شدم و تصمیم گرفتم من هم کمی سینه بزنم . مدتی به روضه خوان گوش دادم که ببینم آیا چیزی که می خواند ، دو هزار ارزش دارد که این همه خود را برایش می درند و بر سر می کوبند یا نه ! . از حرف هایی که روضه خوان که الا ماشالله ما بین حرف هایش این هوا کلمات عربی باد می کرد و به هوا می فرستاد ، چیز هایی فهمیدم که دیگر داشتم مقدمات فرار از این مجلس دیوانگان را فراهم می کردم .مرتیکه ی بی خرد ابله ! هر چه از دهان نامبارکش در می آمد ، به منظور چاپلوسی و پاچه خواری برای امام حسین (ع)، به خدا بار می کرد! اختیارات خدا را یک به یک در شعر مزخرفش از وی گرفته و به امام عنایت می کرد. مرتیکه ی روانی از کیسه ی خلیفه می بخشید! هدف امام حسین(ع) از قیامش زنده کردن دین خدا بود و این مردک در صدد خدا کردن امام حسین (ع) ! می خواستم بلند شوم که ناگهان روضه خوان از خرِ چموش سخن خود به زیر افتاد و خفه شد . به جماعت رخصتی داده شد تا لباسی لباسی پوشیده و ظاهری استراحتی کنند و نکته ی جالبی که مرا بر جای نشاند این بود که همه را قبای سفید دادند! مانده بودم که با این جامه های ِ دامنی ِ زنانه ی سفید چه خواهند کرد .
کمی بعد ، واقعه ای به یاد ماندنی برایم رقم خورد... سلاح های سرد یک به یک پخش شد. باورم نمی شد تا این منحرف باشند و اگر نمی ترسیدم ، بی شک جلو رفته و دهان تک تک را می بوییدم تا از سلامت عقلانی ایشان مطلع شوم!
القصه... در تهوع آور ترین لحظات زندگیم ، جای شما را بلکل خالی کردم و مرا از شرح آن مصون دارید که با به یاد آوردنش ، دوباره در دلم شکوفه خواهد رویید ! برای توضیح همین بس که دیوانگان حسین (!) ، به یک باره از خود بی خود شده و با قمه در باز سازی صحنه های فیلم اهریمن ساکن (resident evil) کوشیدند! و من مانند تلویزیون های سه بعدی – که تنها بهره ای که از وجود آنها در زندگی برده ایم، سر شوق آمدن در مواقعی بود که به روی شخصیت درون تبلیغ ، از درون تلویزیون آب می پاشید – خود را در فیلم پیدا کرده ، به جای شخصیت اصلی فیلم (آلیس) قلمداد کرده بودم! ولی با ذکر این تفاوت که زامبی هایی که به طرف من می آمدند سلاح داشتند و من سلاحی که نداشتم هیچ ، از آموزش در دوره های مخفی سازمان FBI نیز محروم بودم ! چاره را در فرار دیدم و مانند میگ میگ ، از آن خون آشام ها فاصله گرفتم. بدون هیچ مقاومتی برای کم کردن سرعتم ، همچنان مانند جت ، بی هدف می دویدم و به عمق فاجعه ی موجود در جامعه فکر می کردم که ناگهان جیغ ترمز اتومبیلی ، قلب و جسمم را یک جا متوقف کرد و روح که همچنان در حال فرار بود ، برای لحظاتی از من فاصله گرفت . به ناچار مانند ژله بر سطح آسفالت ولو شدم. راننده را می گویید ؟ بی خیال ، پای مبارک را تا انتها بر پدال فشار داده و دور شد. البته فکر می کنم ضربه آنقدر ها هم محکم نبود و اگر که درد پهلوسمت چپ و چند زخم سطحی را فاکتور بگیرم و از ضربه مغزی یا خونریزی داخلی در امان مانده باشم ، اتفاق خاصی برایم نیوفتاده بود. همان طور که سعی می کردم بلند شوم و به طرف نیمکت کنار فلکه ی بزرگ شهر بروم به این فکر می کردم که اگر این راننده، با انصاف هم بوده باشد و قبلاً اگر کسی را مانند من نفله می کرد ، لااقل تا بیمارستان می رساندش ، حال اما حق دارد از ترس دو برابر شدن دیه فی الفور گازش را بگیرد و الفرار ! پس حداقل از دست او ناراحت نبودم . تازه برای اینکه حتماً تا به حال x فکر وحشتناک به ذهنش رسیده و احتمالاً امشب خواب به چشمش نمی رود و اگر برود کابوس مرا خواهد دید ، برایش کلی نگران شدم ! کمی روی نیمکت دراز کشیدم و به خیابان چشم دوختم . هر ازگاهی اتومبیلی رد می شد و گاهاً صدای مداحی بلندی از آن به گوش می رسید. اکنون دیگر پی برده بودم که کسی که به من زد ، هرگز تقصیری ندارد . زیرا این اشخاص پیاده هستند که باید به فکر خودشان باشند وگرنه رانندگان بیچاره که با آن همه مشغولیت ذهنی دیگر وقتی برای جمع کردن حواس آن هم در حین رانندگی ندارند! تازه این هایی که من می بینم ، آنقدر بی حواسند که به دلیل پاپ بودن لحن مداحی ، آن را با موزیک های درون دیسکو که تا قبل از محرم می رفتند اشتباه گرفته و تا آخر صدای ضبط ماشین را زیاد کرده اند ....راستی دقت کرده اید چقدر از مداحی های ما به شیوه ی پاپ خوانده می شوند ؟؟؟
همان طور که به این موضوعات فکر می کردم ، با تنی خسته راه خانه را پیش گرفتم و این بار به خودم قول دادم که به هیچ وجه جز خانه ، هدفم جایی نباشد...
از اینکه به خانه رسیدم ، به قدر سرباز جامانده ای از جنگ ویتنام که بعد از ماه ها وطن خود را پیدا کرده ، خوشحال بودم و باورم نمیشد که دیگر این رمان ترسناک به برگ آخرش رسیده باشد .
پس از چند اقدام به خواب و از هم دریدگی آن به دلیل هجوم افکار مختلف ، به این نتیجه رسیدم که نوشتن می تواند مرا از این سردرگمی نجات دهد...
سعی می کنم برای شروع نوشتن با تداعی کردن خاطرات امشب ، برای پیدا کردن جواب ، چند سوال را مطرح کنم . هرچند شاید بعضاً بدون جواب باقی بمانند. مانند این سوالات : آیا این جماعت دلیل اصلی به هوا پریدن و بر سر کوبیدن خود را می دانند؟ آیا به جز اسم امام حسین(ع) چیز دیگر راجع زندگی ایشان می دانند ؟ آیا هنوز هم سینه زنی و زنجیر زنی های ما ، آنقدر قدرت دارند که به گفته ی امام (ره): اگر این ها نبودند قیام 15 خرداد اتفاق نمی افتاد ؟ آیا هنوز سنج و دمام برای روحیه دهی و ایجاد شور حسینی در بین عزاداران است ؟ (سنج و دمام که سنت بوشهری هاست ، حدود 10-15 دقیقه نواخته شده تا هم شوری در دلها ایجاد و هم با این صدا ، مردم را متوجه آغاز مراسم کند. سپس قطع شده تا مراسم سینه زنی آغاز شود و نه مثل الان که آنقدر می زنند و می کوبند که کم کم رقصشان بیاید! )
برای یک جواب کلی شاید بتوان گفت: امام حسین (ع) قیام کرد تا ما شمر زمان خود را بشناسیم .
«نازم آن آموزگار را که در یک نیم روز / دانش آموزان عالم را چنین دانا کند/ ابتدا قانون آزادی نویسد در جهان / بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند»
بی خود نیست که می گویند «کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا» ؛ما باید هردر وقت زمانی شمر زمانه ی خود را بشناسیم و همچنین امام حسین (ع) زمانه ی خود را ؛ هر چند – در این زمان- کسی به والا مقامی امام حسین (ع) نتوان پیداکرد و همچنین کسی به پستی شمر...
...
به نظر من ، شعر های بی محتوای مداحان آنچنان کمکی به آشنایی با امام و هدفش نمی کند. شعری که خوانده می شود ، باید به انسان درس عاشورا دهد و نباید همه اش تعریف از چشم و ابروی امام (ع) باشد . نباید همه اش از مظلومیت های امام سخن گفت ؛ امام ما مظلوم بود . کشته هم شد . اما برکسی پنهان نیست که با خون خود ، پیروزی تاریخی را رقم زد . واقعه ی عاشورا پر از درس اخلاقی است و جای خالی این مسائل به خوبی در نحوه ی عزاداری مردم ما احساس می شود.
«یزید سفله می پندارد که با چوب / زند مهر خموشی بر دهانم/ ولی غافل که حق پوشیدنی نیست/عیان است این چه حاجت بر بیان است»
...
هرکدام از 72 تن، بی شک برگزیدگان مردم روی زمین از طرف خدا هستند . زندگی آنها بی شک خواندنیست. اما در حاله حاضر ، جز حسین و ابولفضل و علی اصغر ، داستان دیگری در ذهن ما جای ندارد(تازه در همین هم جای تردید است! )
...
همچنین "حسین" نامی است که به گفته ی آیت الله جبلی ، ذکر نامش قلب انسان های پاک را منقلب می کند . پس تبدیل "حسین" به "ـسین" در نوحه ها ، خیانتی به قلب عاشقان به شمار می آید. عشق فردی مداح به سالار شهدا و ابراز احساسات شخصی وی به ایشان ، ملاک این نیست که شعر از آب در آمده در عرف جایگاهی دارد و لزوماً باید خوانده شود. باید در نظر داشت که مداحی ، حرفه ایست بس دشوار . گرنه هر انسانی که به امامش عشق بورزد ، می تواند با جور کردن چند قافیه ، مداحی باشد برای خودش !
همچنین سینه زنان به نظرم بهتر است به جای اینکه تنها بر نظم سینه زنی خود تمرکز کنند ، به نوحه ی در حاله خواندن گوش داده و آن را بفهمد. ممکن است نوحه شایسته ی سینه زنی نباشد.
آیت الله مکارم شیرازی به نقل از امیر مومنین می فرمایند :
دو گروه هستند که در مورد من هلاک شدند:1- کسانی که در باره ی من قلو و به ما برتر از مقاممان نسبت می هند و مارا هم چون خدا می ستایند 2- دشمنانی که ما را لعن می کنند.
برای چند دقیقه از نوشتن فاصله می گیرم و به فکر می روم:
راه های دیگری نیز هست که بشود ارادت خود را به امام حسین (ع) نشان داد . کاری جز کارهای دیگران . از آن کار های خاص که معمولاً ماندگار می مانند . مثل تابلو ظهر عاشورا استاد فرشچیان
هرکس در این ایام دست به کاری می زند که ارادت خود را نشان دهد. تنها کسانی که کاری از دستشان بر نمی آید ، به کار های عرف می پردازند. من هم باید کاری انجام دهم .کاری که سایرین از آن ناتوانند . اما باید ابتدا به شناخت امامم بپردازم تا عرصه ای را برای خود رقم بزنم.
می شود از کتاب "سیره ی امام حسین" از عباس عزیزی یا "اختران همیشه جاوید" از سید جعفر قدس میر حیدری یا "امام حسین(ع) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت "از شهید مطهری شروع کرد...
«در حقیقت ، امام حسین (ع) اگرچه با یزید مقابله می کند اما مبارزه ی گسترده ی تاریخی امام حسین(ع) با یزید کوته عمرِ بی ارزش نیست . بلکه مبارزه با جهل است ، با پستی و گمراهی است ، با زبونی و ذلت انسان است »
(مقام معظم رهبری)
برچسب: مذهبی,
نویسنده: علی اکبر
تاريخ: شنبه
16 دی
1391 ساعت: 23:12